تصمیم گرفته ام درکنار یادداشت هایم داستان های کوتاه هم بنویسم، چه شود! این هم از اولین داستان ام که امیدوارم خوشتان بیاید.
روزگار عجیبی شده، تا همین هفته پیش می گفتند انقلاب، حالا هرکسی به ما می رسد سراغ آزادی را می گیرد.
البته وضع هردوتا هم خراب شده، از دست این مسافربرهای شخصی که مثل مور و ملخ ولو شده اند توی شهر.
این را راننده تاکسی می گوید، با آهی از دل که گاه گاهی چاشنی حرف هایش می کند. ماه گذشته بالاخره راضی شده یا که مجبور شده که راضی شود کارت جانبازی اش را ببرد و مجوز تاکسی خطی بگیرد.
یک هفته ای که کار مسافرکشی را شروع کرده می بیند مردم برای تاکسی خطی های میدان انقلاب صف کشیده اند، او هم با هزار زحمت و منت کشی مسوول مربوطه، کارت مسیرش را که تازه برای میدان آزادی گرفته بود عوض می کند.
حالا دیگر از صف مسافران هفته قبل خبری نیست، و او دلیل صف هایی که چند روز گذشته می دیده را می فهمد. من می گویم : حاج آقا هفته پیش موعد گرفتن کارت آزمون سراسری بوده و محل گرفتنش هم دانشگاه تهران!
اصلا پشیمان شده ام، تا حالا احساس می کردم برای دل خودم و اعتقادم و دفاع از ناموس و وطن ام جنگیده ام و مجروح شده ام، حتی درصد اش را هم نمی خواستم بدانم. اما الان آبرو و حیثتم را داده ام برای تاکسی خطی آزادی و بعد هم عوض کردنش با انقلاب. آنهم با این وضع خراب مسافربرهای شخصی که مثل مورو ملخ ولو شده اند توی شهر
Comments (4)
سلام رئیس
راستش به عنوان اولین داستان کوتاه خیلی خوب بود،به عنوان اولی ها...منتظر بعدی هستیم
Posted by امید ایران مهر | February 17, 2008 9:26 PM
Posted on February 17, 2008 21:26
ما نيز منتظر دوميش هستيم
ايضاْ جايي نميريم همين جا هستيم
Posted by درويش | February 18, 2008 11:26 AM
Posted on February 18, 2008 11:26
ما نيز منتظر دوميش هستيم
ايضاْ جايي نميريم همين جا هستيم
Posted by درويش | February 18, 2008 11:27 AM
Posted on February 18, 2008 11:27
کاش لحن بیان داستان رو کمی عوض می کردین . جذاب تر می شد . اما برای شروع خیلی خوبه. اصلا اینکه آدم هایی که با حوزه سیاست در ارتباط هستند ، حرفهاشون رو به صورت داستان بزنند به نظرم کار خیلی تاثیر گذاریه.
Posted by محسن امامی | February 18, 2008 4:04 PM
Posted on February 18, 2008 16:04