Warning: include() [function.include]: URL file-access is disabled in the server configuration in /home/shahabed/public_html/2008/02/index.php on line 33

Warning: include(http://shahabeddin.ir/linke/index1.php) [function.include]: failed to open stream: no suitable wrapper could be found in /home/shahabed/public_html/2008/02/index.php on line 33

Warning: include() [function.include]: Failed opening 'http://shahabeddin.ir/linke/index1.php' for inclusion (include_path='.:/usr/lib/php:/usr/local/lib/php') in /home/shahabed/public_html/2008/02/index.php on line 33
 
 
 
 

« January 2008 | صفحه اول | March 2008 »

February 2008 بايگاني ماه

February 7, 2008

اولین کتابی که به آخر نرسید

سرما تا مغز استخوانم سرک مي کشد و يادم مي آيد که کجا هستم. از جبهه هواي سرد يا قطعي گاز بر اثر افت فشار خبري نيست اما سرما مغز استخوانم را مي سوزاند و من به خودم مي آيم و يادم مي آيد که چند ساعتي است مات و مبهوت نشسته ام. نشسته ام کنار بخاري گازي و سرما وجودم را ذره ذره مي سوزاند.

چشم دوخته ام به کتابخانه کنار اتاق، چشم هايم که هميشه براي از دست دادن قطره هاي اشک خسيس بودند حالا دست و دلباز شده اند. حداقل اين قطره ها کمي صورتم را گرم مي کنند، صورتم گرم مي شود و اين گرما عطش گونه هايم را براي بلعيدن اشک بيشتر مي کند. توي قطره هاي اشک که حالا به هم پيوسته اند تصويرها يکي يکي نقش مي بندند؛
1- سي صفحه از کتاب را بيشتر نخوانده، چشم هايش خيره شده توي صورت دوست قديمي و کتاب کنار دستش افتاده، اين اولين کتابي است که به آخر نرسيده رهايش کرد. همان چند صفحه يي است که با آب و تاب براي حميد تعريف کرد. درست قبل از اينکه حميد براي خريد شيريني برود. با خودش مي گويد اي کاش هيچ وقت نمي رفتم، شايد الان احمد زنده بود. حالا که برگشته احمد ديگر کتاب نمي خواند، مخصوصاً آنجا را که از دست دروغگويي و دورويي و به قول خودش... يکي از آدم هاي داستان ناراحت شده بود هم ديگر با حرارت تکرار نمي کند. اي کاش مي ماندم تا احمد برايم کتاب بخواند، آن وقت اولين کتابي نبود که به آخر نرسيده رهايش مي کرد.
2- امشب از احوالپرسي تلفني احمدآقاي بورقاني خبري نشد، هر شب جوياي احوال بيمارمان بود. اصلاً دواهايش را هم او پيگيري کرد تا موفق شديم بگيريم. همسايه قبل از آنکه خبر برسد فهميده که ديگر صداي شوخ و مهربانش را نمي شنود که روحيه بدهد و پيگير وضع و حال بيماري همسرش باشد. حالا که شيون و فرياد را از منزل بورقاني ها شنيده يقين شده برايش که درست فهميده.
3- همه نگرانند که چگونه کمال را در غربت خبردار کنند و کمال قبل از آنکه خبر به او برسد همه چيز را مي داند، اين را هق هق کنان به صدايي که پشت تلفن سعي مي کند خود را آرام نشان دهد، مي گويد. خواب مي ديدم دنبال جنازه بابا مي دويديم. من هم ايران بودم، کنار سهام و زهرا پشت سر تابوت بابااحمد. او با وجود اين همه فاصله زودتر از خواهر و برادرش خبردار شده، اين کار خود احمد بورقاني است، طاقت نياورده که ديگران دل نازک پسرش را بشکنند به شيوه خودش اطلاع رساني کرده حتماً.
4- پيکر بي جانش را به زور توي مرسدس بنز بهشت زهرا جا مي دهند. هنوز هم ترجيح مي دهد با همان پژو GLX يا حتي رنوي قديمي برود. ولي بالاخره تسليم مي شود. اگر زودتر فهميده بود که بنز کنار مسجد را براي او تدارک ديده اند حتماً کلکي سوار مي کرد تا هر طور شده از شرش خلاص شود.
5- سهام دست توي جيب مي برد و اسکناس مچاله شده يي را کف دست مردي مي گذارد که مشغول ريختن خاک روي جسد احمد بورقاني است. اين همان اسکناسي است که سه شب قبل پدرش به عادت هميشگي براي رفع بلاي روزهاي سيزدهم هر ماه کنار گذاشته.
فيلم مراسم هفته گذشته را که احمد بورقاني قاري قرآن شروع جلسه است ديديم. همه موافقند که شروع مراسم ختم بورقاني در مسجد با پخش تلاوت قرآن توسط خودش باشد.

February 10, 2008

خواب زدگی

بازهم انتخابات، بازهم اتفاقات عجیب و غریب، یا درست‌تر بگویم وقایعی که برنامه‌ریزی شده و زنجیره‌ای در حال وقوع‌اند، بازهم بلاتکلیفی تاآخرین لحظات، بازهم منتظرماندن برای شنیدن خبرهای خوب یا چشم دوختن به تاریکی برای آنکه کورسوی نوری ببینیم و خوشحال شویم مثل اینکه سیاره یا ستاره جدیدی کشف کرده‌ایم، و بازهم تماس‌هایی که طولانی می‌شود و به تحلیل شرایط و امید دادن به یکدیگر می‌گذرد، یا بعضی وقت‌ها که خدارا شکر می‌کنیم که خیالمان راحت شد و مسوولیتی نداریم و حالا که می‌خواهند، همه چیز دست خودشان بروند ما هم نفسی بکشیم.

همه این ها که امروز می‌بینیم را چندی پیش، پیش‌بینی کرده بودیم، ردصلاحیت‌های فله‌ای را و تایید صلاحیت‌های قطره‌ای را. هشدارها و تخریب‌ها و اعلام خطرها و تهدیدها و بی‌حرمتی‌ها و استفاده کامل از تمامی امکانات و تریبون‌ها و مقدسات و حتی اندوخته‌های ناچیز 29 ساله‌ و...

علیه اصلاح‌طلبان را، و اینکه نمی‌خواهند و نمی‌گذارند که در انتخاباتی آزاد و عادلانه و رقابتی به صحنه بیاییم و چقدر این سه کلمه آزاد و عادلانه و رقابتی غریب و مهجور مانده‌اند درست به اندازه‌ای که در این چندماهه استعمالشان کرده‌ایم و کمتر نتیجه گرفته‌ایم، درست مثل اتحادملی و انسجام و وحدت و...

حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، سخنگوی شورای‌نگهبان با لبخندی شبیه معروفترین لبخندی که در موزه لوور به دیوار آویخته‌اند، روی صفحه تلویزیون ظاهر می‌شود و می‌گوید امیدوارم خبرهای خوبی را تا قبل از سوم اسفند به کاندیداهای رد صلاحیت شده بدهیم و ما هم قرار است دوباره چشم هایمان را تا سوم اسفند خیره کنیم به صفحه تلویزیون و نتیجه مرحمت و لطف آقایان را ببینیم.

اخبار که تمام می‌شود، دوستی زنگ می‌زند خوشحال و ذوق زده است، می‌پرسم بالاخره پذیرش دانشگاه استرالیایی را گرفتی؟ و می‌گوید نه هنوز منتظرم، تلویزیون را دیدم، مثل اینکه قرار است خبرهایی بشود، گویا چندان هم بی‌نتیجه نبوده مذاکرات و ملاقات‌ها. حالا چکار می کنید؟

نمی دانم جوابش را چه بدهم، چکار می‌کنیم؟ قبل از این چه کرده‌ایم، همان کارهایی که قبلا می‌کردیم. همچنان امیدواریم که به بازی گرفته شویم، بازی که در بهترین حالت مثل انتخابات شوراهای سوم در شمارش آراء و اعلام نتیجه انتخابات هم به بازی گرفته می‌شویم و بازهم امیدواریم. و درمیدان بازی که از آن ما نیست بازهم به بازی مشغول مان می‌کنند و خوشحالیم و امیدوار که در صحنه بازی می‌کنیم. و چه بازی زیبایی است، توپ جمع کن‌های رقبایی هستیم که هرکدام به تناوب بازیگرانمان را از صحنه خارج کرده‌اند و چقدر امیدوار و زیبا بازی می‌کنیم. و چقدرخوشحال و سرحال وقتی که از میان بازیگران اصلی یکی را شهردار می‌کنیم و بازهم امید داریم که اوضاع بدتر از خیلی بد نشود.

امیدواریم آنها که به خواب گران رفته‌اند و منافع ملی و جمهوری اسلامی و استقلال و آزادی را فراموش کرده‌اند بیدارشان کنیم. غافلیم اما آنها که خواب می‌پنداریمشان بیدارند، خود را به خواب زده‌اند و ما چه خوش خیال و امیدوار مشغول بیدار کردن آنهاییم.
راستی با اینها که خودشان را به خواب زده‌اند چه می‌کنیم؟ ترسم اما از این است که خودمان هم خوابمان ببرد. و خواب امیدهایمان را ببینیم.

February 16, 2008

یک داستان کوتاه

تصمیم گرفته ام درکنار یادداشت هایم داستان های کوتاه هم بنویسم، چه شود! این هم از اولین داستان ام که امیدوارم خوشتان بیاید.
روزگار عجیبی شده، تا همین هفته پیش می گفتند انقلاب، حالا هرکسی به ما می رسد سراغ آزادی را می گیرد.

البته وضع هردوتا هم خراب شده، از دست این مسافربرهای شخصی که مثل مور و ملخ ولو شده اند توی شهر.

این را راننده تاکسی می گوید، با آهی از دل که گاه گاهی چاشنی حرف هایش می کند. ماه گذشته بالاخره راضی شده یا که مجبور شده که راضی شود کارت جانبازی اش را ببرد و مجوز تاکسی خطی بگیرد.

یک هفته ای که کار مسافرکشی را شروع کرده می بیند مردم برای تاکسی خطی های میدان انقلاب صف کشیده اند، او هم با هزار زحمت و منت کشی مسوول مربوطه، کارت مسیرش را که تازه برای میدان آزادی گرفته بود عوض می کند.

حالا دیگر از صف مسافران هفته قبل خبری نیست، و او دلیل صف هایی که چند روز گذشته می دیده را می فهمد. من می گویم : حاج آقا هفته پیش موعد گرفتن کارت آزمون سراسری بوده و محل گرفتنش هم دانشگاه تهران!

اصلا پشیمان شده ام، تا حالا احساس می کردم برای دل خودم و اعتقادم و دفاع از ناموس و وطن ام جنگیده ام و مجروح شده ام، حتی درصد اش را هم نمی خواستم بدانم. اما الان آبرو و حیثتم را داده ام برای تاکسی خطی آزادی و بعد هم عوض کردنش با انقلاب. آنهم با این وضع خراب مسافربرهای شخصی که مثل مورو ملخ ولو شده اند توی شهر

February 27, 2008

لطفا اصلاح طلب بمانید

نوشتن از انتخابات، آن هم انتخاباتي با اين کيفيت که از هر نظر استثنايي است و مانند دولت برگزارکننده اش يک پديده، واقعاً کار آساني نيست.و دشوارتر هم مي شود وقتي که قرار گذاشته ايم برخلاف گفته هاي قبلي مان که فقط در انتخاباتي آزاد و عادلانه و رقابتي شرکت مي کنيم در اين انتخابات که بنا به تشخيص و اعلام مکررمان فاقد شرايط لازم است، شرکت کنيم.حساب کنيد مي خواهيم در چنين انتخاباتي شرکت کنيم، پرشور و نشاط اش هم بکنيم، مردم را هم دعوت کنيم به انتخاباتي که با معيارهاي قبلي مان رقابتي و آزاد و عادلانه بودنش هم احراز نشده اما چون در بعضي حوزه ها، بعضي کانديداهايمان با بعضي شروط احراز صلاحيت شده اند فعال و سرحال و قبراق شرکت مي کنيم. اسم اش را هم گذاشته ايم «حضور معترضانه» و رسم مان هم اين شده که از حضور معترضانه دفاع کنيم و برايش تبليغ.و ما چون هنوز جوانيم و کم تجربه، معناي دقيق اين حضور معترضانه را درک نکرده ايم. بعضي هايمان فکر مي کنند بايد به حضور خودمان معترض باشيم، بعضي ها مي گويند بايد در حالي که حضور داريم اعتراض کنيم، بعضي ديگر هم اينطور فهميده اند که بايد در جاهايي که اعتراض داريم حاضر شويم و....به هرحال اما جوانيم و پرشور و نشاط و بايد فعال و پرشور و پرانگيزه حاضر باشيم و البته اجازه داريم که اعتراض هم بکنيم. حالا که راهي نداريم، و «حضور معترضانه» را از ميان گزينه هاي محدود شده به همين گزينه برگزيده ايم و چاره يي نداريم جز آنکه به روش پيشنهادي بزرگ ترهاي اصلاحات تمکين کنيم و اطمينان، لااقل شايد بشود از ميان اين همه اجبار دست به انتخاب زد، از روش ترکيبي حضور اعتراضي، اعتراض اش را ما بر عهده بگيريم و حضورش را بزرگترها، و البته به لطف نگاه تيزبين هيات هاي اجرايي و نظارت، کانديداهاي جوان فرصتي هم براي حضور نيافته اند تا بتوان به شيوه يي ديگر انتخاب کرد. اين انتخاب ما هم کم از انتخابات پيش رو ندارد. تازه شبيه تقسيم کارهاي قبلي مان وقتي که مثلاً دستي در قدرت داشتيم هم مي شود، بزرگترها در قدرت حاضر بودند و جوان ترها اعتراض ها را مي شنيدند، دانشجوها سهم شان اعتراض و بعد تهديد و اخراج و ضرب و شتم بود و بزرگ ترها روي صندلي هاي قرمز و سبز حضور داشتند.

معتقدم اعتراض کردن سهم جوانان باشد، حداقل آبرو و اعتبارش در اين شرايط بيشتر است، هرچند که چند برابر اين اعتبار و آبرو هزينه داشته باشد.حالا که تقسيم کار کرديم، مي ماند يک قول و قرار آخر با کانديداهايي که احتمال دارد وارد مجلس شوند. از همين الان رضايت تام و تمام خود را باز هم از سر ناچاري اعلام مي کنيم که اگر براي تصويب اعتبارنامه هايتان توسط اکثريت قاطع از پيش تعيين شده مجلس هشتم گرفتاري و مشکلي به وجود آمد، هرگونه ارتباط با معترضين را به کلي انکار و تکذيب و از رفتار معترضانه ما انتقاد و اعلام برائت کنيد، اما فقط يادتان نرود که براي چه و چرا اين همه خفت و خواری کشيديم. لطفاً در حدي که برايتان امکان دارد اصلاح طلب بمانيد. از هرچه که برايمان مهم بود و گذشتيم مهم نيست، آبرو و اعتبارمان که خدشه دار شد اهميتي ندارد، غرور و حيثيت مان که به بازي گرفته شد را فعلاً فراموش مي کنيم، اما فقط لطفاً اصلاح طلب بمانيد. باور کنيد ديگر نخواهيم پذيرفت که شرايط ايجاب مي کند سکوت کنيد يا دوباره با کلمات و عبارات متناقض استراتژي هاي عافيت طلبانه تان را به رخ مان بکشيد. تا اينجا هم که با شما آمده ايم برايمان سخت بود. لطفاً اصلاح طلب بمانيد.

 
 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007