اولین کتابی که به آخر نرسید
سرما تا مغز استخوانم سرک مي کشد و يادم مي آيد که کجا هستم. از جبهه هواي سرد يا قطعي گاز بر اثر افت فشار خبري نيست اما سرما مغز استخوانم را مي سوزاند و من به خودم مي آيم و يادم مي آيد که چند ساعتي است مات و مبهوت نشسته ام. نشسته ام کنار بخاري گازي و سرما وجودم را ذره ذره مي سوزاند.
چشم دوخته ام به کتابخانه کنار اتاق، چشم هايم که هميشه براي از دست دادن قطره هاي اشک خسيس بودند حالا دست و دلباز شده اند. حداقل اين قطره ها کمي صورتم را گرم مي کنند، صورتم گرم مي شود و اين گرما عطش گونه هايم را براي بلعيدن اشک بيشتر مي کند. توي قطره هاي اشک که حالا به هم پيوسته اند تصويرها يکي يکي نقش مي بندند؛
1- سي صفحه از کتاب را بيشتر نخوانده، چشم هايش خيره شده توي صورت دوست قديمي و کتاب کنار دستش افتاده، اين اولين کتابي است که به آخر نرسيده رهايش کرد. همان چند صفحه يي است که با آب و تاب براي حميد تعريف کرد. درست قبل از اينکه حميد براي خريد شيريني برود. با خودش مي گويد اي کاش هيچ وقت نمي رفتم، شايد الان احمد زنده بود. حالا که برگشته احمد ديگر کتاب نمي خواند، مخصوصاً آنجا را که از دست دروغگويي و دورويي و به قول خودش... يکي از آدم هاي داستان ناراحت شده بود هم ديگر با حرارت تکرار نمي کند. اي کاش مي ماندم تا احمد برايم کتاب بخواند، آن وقت اولين کتابي نبود که به آخر نرسيده رهايش مي کرد.
2- امشب از احوالپرسي تلفني احمدآقاي بورقاني خبري نشد، هر شب جوياي احوال بيمارمان بود. اصلاً دواهايش را هم او پيگيري کرد تا موفق شديم بگيريم. همسايه قبل از آنکه خبر برسد فهميده که ديگر صداي شوخ و مهربانش را نمي شنود که روحيه بدهد و پيگير وضع و حال بيماري همسرش باشد. حالا که شيون و فرياد را از منزل بورقاني ها شنيده يقين شده برايش که درست فهميده.
3- همه نگرانند که چگونه کمال را در غربت خبردار کنند و کمال قبل از آنکه خبر به او برسد همه چيز را مي داند، اين را هق هق کنان به صدايي که پشت تلفن سعي مي کند خود را آرام نشان دهد، مي گويد. خواب مي ديدم دنبال جنازه بابا مي دويديم. من هم ايران بودم، کنار سهام و زهرا پشت سر تابوت بابااحمد. او با وجود اين همه فاصله زودتر از خواهر و برادرش خبردار شده، اين کار خود احمد بورقاني است، طاقت نياورده که ديگران دل نازک پسرش را بشکنند به شيوه خودش اطلاع رساني کرده حتماً.
4- پيکر بي جانش را به زور توي مرسدس بنز بهشت زهرا جا مي دهند. هنوز هم ترجيح مي دهد با همان پژو GLX يا حتي رنوي قديمي برود. ولي بالاخره تسليم مي شود. اگر زودتر فهميده بود که بنز کنار مسجد را براي او تدارک ديده اند حتماً کلکي سوار مي کرد تا هر طور شده از شرش خلاص شود.
5- سهام دست توي جيب مي برد و اسکناس مچاله شده يي را کف دست مردي مي گذارد که مشغول ريختن خاک روي جسد احمد بورقاني است. اين همان اسکناسي است که سه شب قبل پدرش به عادت هميشگي براي رفع بلاي روزهاي سيزدهم هر ماه کنار گذاشته.
فيلم مراسم هفته گذشته را که احمد بورقاني قاري قرآن شروع جلسه است ديديم. همه موافقند که شروع مراسم ختم بورقاني در مسجد با پخش تلاوت قرآن توسط خودش باشد.